ما آذربايجانيها ضربالمثلهايي داريم كه به لحاظ محتوايي هم غنياند و هم گاهاً نشانگر برخي ضعفها و كاستيهاي فرهنگي جامعه هستند.
حتماً اين يكي را خيلي شنيدهايد: «آچيق سيرفانين عيبي اولار».
يكي از برداشتهايي كه از اين ضربالمثل ميتوان داشت، اين است كه تا كاري انجام نپذيرفته به طبع كسي هم نظري راجع به نحوه و چرايي و چگونگي انجام آن نخواهد داشت.
چند سالي بود كه كمبود استخر در اردبيل و به خصوص در ماههاي گرم سال بدجوري به ذوق ميزد. راستش را بخواهيد پارسال مهماني از تهران داشتيم كه يك هفتهاي در اردبيل ماند. باور نميكرد در شهر به اين بزرگي كه ادعاي توريستي بودن دارد، استخر براي شنا پيدا نشود! 17 شهريور در حال تعمير بود،استخر شهرداري را فروخته و تغيير كاربري داده بودند و سه استخر ديگر هم به بخشهاي دولتي و خصوصي اجاره داده شده بود.
حالا كه آقاي نواداد به عنوان مدير كل صدا و سيماي مركز تبريز منصوب شده، ميتوان راحتتر از ايشان تشكر كرد و بابت تلاشي كه جهت ساخت استخر جامجم در اردبيل انجام داده تقدير كرد و در ضمن متهم به چاپلوسي نشد.
به گفته رئيس سازمان تربيت بدني كشور و اهالي فن، اين استخر جزو استانداردترين مجموعههاي ورزشي و تفريحي در نوع خود در سطح كشور است و داراي سونا خشك، سونا بخار، جكوزي، باشگاه ورزشي و بدنسازي و ساير امكانات لازم بوده و خود استخر به عرض 5/12 و طول 25 متر به زيباترين نحو ممكن ساخته شده است.
عصر روز يكشنبه 21 تير ماه كه اين مجموعه افتتاح شد، تقريباً همه حاضرين كار را تحسين كردند، اما خدا وكيلي در اين مدت كوتاه كه ساخت استخر شروع شد، بعضي از دوستان هر وقت صحبت اين استخر ميشد طوري نق ميزدند كه انگار اين استخر را دارند با پول آقايان در كشور ديگر ميسازند! اصلاً اينكه صدا و سيما وارد يك كار عمراني عامالمنفعه شده در نوع خود جالب توجه و قابل تحسين است. آقاي نواداد به زودي به مديريت خود در شهر ما خاتمه ميدهد، اما اين استخري كه با تلاش او و مجموعه صدا و سيما و مساعدتهاي استاندار ساخته شده، يادگاري ارزشمند از اين بزرگوار بوده و به اصطلاح باقيات الصالحات است.
نميدانم آن دوستاني كه نظرات فوق كارشناسي در اين خصوص ميدهند، چرا آن موقع كه داشتند استخر شهرداري را واگذار ميكردند حرفي براي گفتن نداشتند؟!
استخر شهرداري اولين و بزرگترين استخر اردبيل بود اما خيلي راحت يكي از شهرداران سابق آن را فروخت و متأسفانه تغيير كاربري داده شد و يك نفر هم پيدا نشد بپرسيد چرا؟!
راستي چرا ما اردبيليها از اين عادات خود دست برنميداريم و چرا هميشه به همه چيز منفي نگاه ميكنيم؟! جايي كه بايد تحسين كنيم نق ميزنيم و هر وقت كه بايد اعتراض كنيم، خاموشيم! ممنونيم آقاي نواداد! ممنونيم كه زحمتي فراتر از حوزه مسئوليتهاي روزمره صدا و سيما را به جان خريديد و با جذب اعتبارات ملي و استاني استخري در شهر ما ساختید كه يقيناً خيلي از ماها حداقل براي يكبار هم كه شده در آن با آسايش خاطر شنا خواهيم كرد.
1- پيرمردي را ميشناسم كه عمرش از80 گذشته و از 15 سال پيش بر اثر حادثه تصادف خانهنشين شده است. اين خانهنشيني نه از بابت نقص عضو بلكه به خاطر آثار رواني تصادفي است كه طي آن راننده جوان يك وانت سفيد با سرعت غيرمجاز و سرسامآور به عابر پياده كه پيرمرد مورد بحث ما باشد، زد و الفرار! تقريباً هيچ كس جرأت ندارد «حاجي رسول» را مجبور كند كه براي مهماني، پيك نيك و حتي خريد سر كوچه، از خانه بيرون برود؛ اما هيچ كس هم نميتواند جلوي او را سر برج بگيرد، يعني وقتي كه بانكها حقوق چندرغاز بازنشستگي را ميدهند.
پيرمرد مؤمني است. زمان شاه ارتشي بود و قبل از انقلاب، خود را بازنشسته كرد و در بازار كار كرد. امروز پسران تحصيل كردهاش جملگي در تهران كسب و كاري به هم زدهاند و علاوه بر پولي كه به پدرشان ميفرستند، هر چند سال يكبار از مايكروفر گفته تا مبل و ماشين لباسشويي منزل پدريشان را نو ميكنند. حاجي رسول آدم بسيار قانعي است و تنها پولي كه خرج ميكند پول عيدي سالانهاي است كه از لاي قرآن به نوههايش هديه ميدهد و هيچگاه هيچ پولي را ولو به ميزان اندك در جيب خود نگه نميدارد. حقوقش را كه گرفت، روي تاقچه به امان خدا رها ميكند و معمولاً اين همسر پيرش است كه وظيفه مديريت اين چندرغاز را بر عهده دارد و معمولاً اين حقوق در برابر پولي كه فرزندانش به او ميفرستند، به چشم نميآيد.
اين عجله براي كسي كه در مواقع عادي حتي حاضر نيست براي خريد لباس و مهماني و اصلاح موهاي سر پا را از خانه بيرون بگذارد، كمي غيرعادي است.
حاجي رسول و خيلي از بازنشستههاي قديمي، زمان مصدق و روز كودتا را خوب به ياد ميآورند. از قضا عمليات كودتا مقارن با روزي بود كه حقوق كارمندان دولت را پرداخت ميكردند. صبح خيابانهاي تهران مملو از جمعيتي بود كه شعار درود بر مصدق سر ميدادند و آخر ظهر مملو از كساني كه زنده باد شاه فرياد ميكردند.
آن روزها حاجي رسول دور از هياهوي پايتخت، جوان سرحالي بود كه مثل خيليهاي ديگر، ترجيح داد براي گرفتن حقوق، آخر ظهر به بانك برود و وقتي اين كار را كرد، كودتا پيروز شده بود و بانكها دستور گرفته بودند ريالي به كسي پرداخت نكنند. هر كس صبح حقوق گرفته بود، خوشحال بود و هر كس به آخر ظهر مانده بود تا مدتي دستش از حقوق كوتاه بود و اين به عنوان تجربه گرانقدري در حافظه تاريخي خيلي پيرمردان امروز باقي است.
2- دوستي دارم كه در كسبي با يكي شريك شده بود. دوستم اهل مدارا با مردم و فروش برنامهريزي شده بود و شريكش اهل شعار «سركه نقد به از حلواي نسيه»! دوستم كتاب روانشناسي و تجاري نويسندگان خارجي را زياد ميخواند و به فروش جنس خوب و ارزان به مردم براي جذب مشتري پايدار اعتقاد داشت و شريكش گران فروشي و بنجل فروشي و كسب حداكثر سود در كمترين زمان را مطلوب ميدانست. همين اختلاف هم باعث شد خيلي زود شراكتشان به هم بخورد و هر دو وامي جور كنند و به صورت مستقل كسب كنند.
حالا كه 7 سال از آن زمان سپري شده است، دوستم هنوز در يك مغازه اجارهاي در خيابان سيمتري در آرزوي قدرشناسي و وفاداري مشتري است و افزايش سرسامآور اجارهها، جلوي رنگين شدن سفرهاش را گرفته است و در عوض، شريكش صاحب و مالك مغازهاي در يكي از پاساژهاي معروف ميدان شريعتي شده و كار و بارش هم حسابي سكه است!
3- مملكت ايران در طول تاريخ، سرزمين ناامنيها بوده است. فقرا اگر صبح امنيت داشتند و نان نداشتند، عصر ممكن بود نيازي به نان نداشته باشند و با تيغ مهاجمان جان از كف داده باشند. اغنيا اگر امروز به اراده سلطان مالك بودند، فردا ممكن بود به دستور همان سلطان و يا فرزندش همه اموالشان مصادره شده و نابود شوند. نه واقع شدن در چهارراه خاورميانه و قلب جهان اين مرز و بوم را از شرّ مهاجمان و بيگانگان آسوده نگه داشت و نه حقوق و قوانين خودمان در طول تاريخ چنانكه بايد حافظ امنيت و مالكيتمان بوده است؛ اين دو توأمان هم بودهاند.
4- ايراني ناگزير عادت كرده به اينكه فقط امروز را ببيند و فقط براي لحظهاي كه در آن هست منافعش را تعريف كند و شرايط به گونهاي نبوده كه ايراني جماعت آيندهنگر باشد و با حساب و كتاب براي توليد و شكوه برنامهريزي داشته باشد. اگر هم آيندهنگري بوده معنايش جمع كردن آذوقه و ثروت به هر قيمت ممكن بوده است.
شب چهارشنبه نيز اين تجربه و بيماري تاريخي دوباره خود را به گونهاي ديگر بروز داد. خيل مردمي كه در مقابل پمپ بنزينها صف بسته بودند، با توسل به آفتابه و گالن هم كه شده، باك ماشينشان را پر ميكردند. مردمي كه البته اين دفعه ميدانستند از صبح فردا ديگر بنزين مفت گيرشان نميآيد. انگار كه انقلابي رخ داده باشد، كم نبود افرادي كه شيشه ماشيني را ميكوبيدند و به راننده هاج و واج هشدار ميدادند كه فوري خودت را به پمپ بنزين برسان!
آخرين بار بود كه بنزين 100 توماني ميديديم. چنانكه روزي براي آخرين بار، پدران ما با بنزين 5 قرآني و يك توماني باك اتومبيلهاي قديمي خود را پر كردند.